مادر!
دبیرستان که بودم، کلا دانش آموز راحتی نبودم. میشه گفت درسخون بودم، ولی از بقیه جهات اصلا خوب نبودم. خوب با معیارهای پدر مادر فرهنگی و دفتر مدرسه البته. وگرنه که من همیشه گل بودم!
دوران پیش از خاتمی بود. رفسنجانی. روزهایی که سردار سازندگی همه تپه و نهر و تیر و تخته کشور رو افتتاح میکرد که بگه ساخته، کشور رو ساخته. قبل از ورود خاتمی و اذناب به ورطه انتخابات. روزایی که یه مدت بعدش یه نامه ای خطاب به میرحسین تو همشهری چاپ شده بود، از طرف خواهرزاده یه شهید. که برا خودش تونست سر و صدایی هم به پا کنه. که باز هم نیومد. کاندید نشد.
اون روزا انواع روزنامه های چپ و راست و کیهان و سلام و یا لثارات و صبح و . . . رو میخوندم. در واقع هر چی گیرم میومد میخوندم. روزنامه فروشی اینجا که همه چی نمیاره. پس دروغ نگم! یه نشریه ای بود به اسم "ندای دانشجو" که انجمن اسلامی نمیدونم کدوم دانشگاه چاپ میکرد. یادم میاد دو سه شماره ای ازش گیرم اومده بود و خونده بودم و جویده بودم هزار بار.
نمیدونم تلوزیون میلی به چه مناسبت، این فیلم "مادر" مرحوم"علی حاتمی" رو پخش کرده بود. شاید به مناسبت درگذشتش بود. یادم نمیاد اصلا.
تو یکی از شماره های "ندای دانشجو" یه مقاله ای خونده بودم که نقدی بود بر همین فیلم "مادر".
مام تا دیدیم فیلم رو نشون دادن، نشریه رو از آرشیو بیرون کشیدیم و فرداش رفتیم سر صف کل مقاله رو خوندیم! خدا به سر شاهده درست درمون نمیفهمیدم دارم چکار میکنم. بچه بودم به نظرم! ولی حتی یه واو کم نکردم ازش. یه جاهایی رو حس میکردم داره حرف بودار میزنه ها، ولی خوب یادم میاد گفتم هیچکس نمیفهمه من چی میخونم و میگم! با خودم فکر میکردم هم بیلان برنامه صبحگاهی کلاسمون بالا میره هم من این مقاله خوب رو یه جا مصرف کردم!
ما رفتیم سر صبح و اینو خوندیم، یه دبیر پرورشی داشتیم، ایشالله مرده و نور به قبرش بباره! عین مرغ سرکنده، اون آخرای مقاله اومد دور و برم به طواف. هی گیر داد اینو از کجا آوردی؟ این چی بود؟ کی گفت اینو بخونی؟
منم دیدم ممکنه نشریه آرشیوی م رو از دست بدم، گفتم از رو یه مجله یادداشت کردم. مجله رو هم خیلی وقت پیش انداختم دور! خیلیم نرم برخورد کردم که چیزی نبود و حرفی نمیزد و یه نقد سینمایی بود! که یعنی من حالیم نشد چی بود این. خیلی کلاه قرمزی طور اصلا.
اونم خیلی دلسوز و با لحنی عاری از هرگونه تهدید! برگشت گفت به هر حال ما مجبوریم گزارش برنامه صبجگاه رو بنویسیم و بفرستیم بالا (دقیقا یادمه بالا که میگفت کلمه اطلاعات به ذهنم رسید). منم لبخند ابلهانه زنان گفتم این که چیز خاصی نبود. تو همه مجله های سینمای هست!
یکی از بزرگترین آرزوهای همه زندگیم بعد اون، این بود که پرونده دبیرستانم رو یه بار کامل ببینم، این بشر اون روز چی مجبور شد گزارش کنه.
منطق
از توییترم:
پدرها شعبه خدا تو خونه ن. هر چی حال میده باهاش مشکل دارن.
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
دنبال کتاب هالیدی 1 میگشتم. همه کتاب هایی تو قفسه جا نشده رو مامان برداشته گذاشته تو کارتن و چپونده زیر تخت. با دردسر از زیر تخت درمیارم هر بار یه چیزی میخوام.
به هر حال داشتم دنبال کتاب میگشتم که خب جابجا هم شده بود. بین سه تا کارتن گیج بودم.
سومی رو که به زور بیرون آوردم، یه دو سه تا کتاب و جزوه که بیرون ریختم، چشمم به پرینتای پایان نامه افتاد. یک ماه بیشتر بود که هر چی فکر میکردم عنوان فصل دوم چی بود و کدوم نظریه رو کار کرده بودم یادم نمیومد!!! به خودم گیر نمیدادم.
"نظریه برانز- دیک" رو که دیدم، گریه م گرفت. نق نق زدم و گریه کردم.
این عنوان خیلی خوب چطور حروم یه اشتباه شد؟ چقدر کمر درد کشیدم به خاطرش؟ چقدر حرف شنیدم به خاطرش؟ چقدر تحقیر شدم به خاطرش؟ چقدر تهمت زدن بهم به خاطرش؟ چرا ازش مقاله در نمیارم؟ چرا نمیشینم محاسباتی پاییز انجام دادم سر و سامون بدم و مقاله اصلی خارجی! از پایان نامه رو بنویسم و بفرستم؟ چرا اینقدر زهرمار شد این پایان نامه؟ چرا برانز دیک اینقدر تلخ شد؟ چرا هر چی فکر میکنم گذشت، باز به متن که میرسم اشکم در میاد؟ چکار کنم این تلخی از جانم بیرون بره؟ چرا ول نمیکنه این کابوس ساعت 6 صبح سمنان رفتن و حسته تر برگشتن؟ چرا از هر چی توت سرخ بیزار شدم؟ چرا اردیبهشت بوی لعنتی پارسال رو داره؟ چرا هضم نمیشه این یکی؟
اینکه گریه م گرفت دقیقا، اونم جلو امیر و عاطی، بهم فهموند خیلی زیاد وقت لازم دارم تا این یکی حل بشه. باید یه چیز شیرین ازش دربیارم تا بتونم با خودم و پایان نامه مهربون باشم. باید بتونم. هر چند خیلی سخته.
خودم که میدونم این همه تیر کشیدن این هفته از کجا آب میخوره.
کاتب دکان می فروش
امروز به بهانه دیدن همکار سابق که تازه از عمره برگشته بود، رفتم خراب شده. البته حق زیادی به گردن من دارن. و خیلی زیاد شرمنده لطف ایشون هستم.
من دو هفته قبل که مراسم داشتیم، به هیچوجه در خودم نمیدیدم برم اونجا و تو اون فضا باشم. فضا که میگم منظورم دقیقا موقعیت مکانیه، نه هیچ چیز دیگه.
پریروز که داشتم سنگامو وا میکندم که وقتی میدونستید من چقدر با اونجا مشکل داشتم و دارم، چرا منو بردید اونجا، بهم گفتن چرا ضعف نشون میدی. باید یکسره تو چشم باشی تا بفهمن حرفایی پشت سرت گفتن و تهمت هایی زدن، لایق خودشون بوده. بفهمن عرضه استفاده از توانایی های تو رو نداشتن.
حرف بدی نبود. هر چند نیازی به اثبات هیچی نمیبینم.
یهو تصمیم گرفتم به جای زنگ زدن به همکار سابق، برم ببینمشون. و به تصمیمم فکر زیادی نکردم که پشیمون نشم.
یه گلدون حسن یوسف خوشگل خوش آب و رنگ گرفتم و رفتم.
دم در هم به خودم گفتم هر لحظه بخوای میتونی برگردی. پس مجبور نیستی و لزومی نداره خودت رو آزار بدی.
اولش که برگه دادن دستم تا امضا کنن! خیلی اعصابم کش اومده بود.بعد یهو به خودم گفتم دلیلی برا این اعصاب خوردی داری؟ و جوابی نداشتم به خودم بدم.
رفتم. نشستم. دیدم. حرف زدم. از خاطرات خوب عمره خودم گفتم و شنیدم. به یه همکار دیگه که یهو اومد و گفت چند وقته نمیبینمتون! حسابی تیکه انداختم، چنان که گذاشت رفت.بدون خداحافظی حتی. بصیری کثیف رو هم تحمل کردم و جوری برخورد کردم خودش بلافاصله گذاشت رفت. در جواب اردیانیان که گفت مشتاق دیدار، پوزخند زدم که من هم!
ولی با همه اینا اذیت هم نشدم.
این عالی بود.
و خب آرمان رو هم که نمیشناختیم هم دیگه رو وسط محوطه دیدم که خودش آشنایی داد!
و حالا تردید ندارم دارم هضم میکنم. هر چند با خشم و بغض و درد و خونریزی و تیر کشیدن و کمر درد. ولی داره هضم میشه.
هضم نه به معنای گذشتن، به معنای آماده تر شدن برای تیکه پاره کردن. نه با دندون. که با چشم باز و انتخاب وسیله مناسب برای ضربه حسابی وارد کردن.
من شک ندارم یه روز برمیگردم و همه رو دقیقا پاره پاره میکنم.
از خود راضی
بالاخره امروز بعدازظهر به همه وسوسه ها غلبه کردم و "نفر هفتم" موراکامی رو برداشتم و رفتم تو حیاط یه تیکه پارچه پهن کردم، بالشم رو هم بردم و سرم رو توی سایه رو بالش گذاشتم و دراز کشیدم و کتاب خوندم. هوا بسیار مطبوع بود و به خودم اجازه ده دقیقه خواب دادم. بعد از ده دقیقه هم بیدار شدم که برگردم و لباس بپوشم و برم خونه دکتر. ولی دوباره کتاب رو دست گرفتم و شروع کردم خوندن. اول ده صفحه فقط. بعد 3 صفحه دیگه. بعد همین دو صفحه. یهو دیدم 50 صفحه دیگه خوندم. هی میگفتم صفحه 26 که یادم نمیمونه. بعد گفتم صفحه 37 هم یادم نمیمونه. گوشی رو دست گرفتم جلو نوشته های کتاب که هی ببینم چقدر دیگه وقت دارم تا دیرتر نشه. تا لحظه آخر وقت اضافه و 5 دقیقه بعد از اون کتاب خوندم. این دو سه صفحه آخر کاملا تو نخ خودم بودم. عین قدیما داشتم با ولع کتاب میخوندم. به خودم لبخند شاد میزدم. سرخوشانه. به خودم امیدوار شده بودم دوباره و سعی میکردم نشون ندم تا روم زیاد نشه. از وقتی دارم به خودم توجه میکنم، این بهترین نتیجه ای بود که گرفتم.
و البته باید اعتراف کنم نقش "نفر هفتم" و الف.میم، خیلی زیاد پررنگ بود در این همه لبخند رضایت دزدکی که به خودم هدیه دادم.
متشکرم.
شکوی الغریب
ویران شود این شهر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
که میخانه ندارد
حسبی الله
یه انگشتر دارم که شاید 15-14 سال قبل خریدمش. حدودای 75-76 به نظرم. دقیق یادم نیست. یه انگشتر نگین دار با دو تا حلقه که از بالا به هم لولا شدن. دو طرف لولا هم نگین داره. یه طرف یه نگین نارنجی تکی و طرف دیگه هم 7 تا نگین بی رنگ و ظریف. یه انگشتر دو رو در واقع.
چون شکل خاصی داره و دیگه هم مثلش رو ندیدم و پیدا نکردم، به توصیه مامان نگهش خواهم داشت!
انگشترم همیشه رو میز آیینه است. حالا یا همین طوری افتاده یا تو یه گلدون چیزیه. در هر صورت دم دست میذارمش همیشه. زیاد استفاده میکنم. البته مهمونی و مجلس تقریبا هیچوقت نمیبرمش و دستم نمیکنم، چون خوشم نمیاد!
هر وقت جای مهمی میخوام برم یا فرد مهمی رو میخوام ببینم، حتما دستم میکنم. از همون طرف نگینای بی رنگ ظریف. ظرافتش مجبورم میکنه حس خانوم بودن داشته باشم!
عکسای این چند روز که میدیدم، هر جا من بودم، این انگشترم بود و من خیلی وقتا داشتم باهاش بازی میکردم. فکر که میکنم میبینم فقط برا ظرافتش نیست که استفاده میشه، بهم یه جور اعتماد به نفس میده برا مواقع بلاتکلیفی. میچرخونمش و باهاش بازی میکنم و وقت میگذره اینطوری برام. ذهنم مرتب میشه با چرخش های دو جهت انگشتر. یه جورایی وقتی نیست و باید باشه، حس کم بودن یه چیزی باهام هست.
این خوب نیست. نباید اینطوری باشه. چرا من باید به یه انگشتر، هر چقدر خاص و زیبا اصلا، وابسته باشم؟ ترکش میکنم ولی نه انگشتر رو، این نقش اعتماد دهنده رو. باید ترک کنم.
نمیدونم انگشترم به کجا گیر کرده که یه نگین ازش افتاده. باید بدم برام درستش کنن. این فرصت خوبیه که بدون اون به ادامه زندگی بپردازم و به خودم برسم.
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
امیر برام یه میل فوروارد کرده که توش متولدین روزهای مختلف سال رو برداشته شخم زده و به هر دسته یه رنگ نسبت داده و نهایتا فال گرفته بر اساس رنگشون. از این فال کیلوییا و میل فورواردیای همیشگی.
فال من رنگ سیاه شده.
سیاه : شما یک مبارز و دارای انگیزه اید اما تغییر در زندگی را نمی پسندید زمانی که تصمیم گرفتید روی تصمیمتان تا مدتها پافشاری می کنید زندگی عشقی شما نیز توام با مبارزه است و مانند همه نیست.
کاری به هیچیش ندارم. کلا هم از این چیزا سر در نمیارم، قبولم ندارم. تنها فالی که جدا بهش اشتغال دارم! همون حافظ ده، دوازده ساله خودمه که کلی تاریخ دارم و برام از هزار تا دفتر خاطرات بیشتر حرف داره.
این یکی بیخود و بی جهت فکرم رو معطوف خودش کرده. نه اینکه قبول دارم و راست میگه و فلان که این چیزا برام مسخره است. ولی بهش فکر میکنم.
چرا؟
انگار قرن هاست اینقدر دلتنگ نبودم.
دلتنگم. دلتنگم. دلتنگم.
جلوی یه جمع رسمی و دوربین های فراوان، روی سن با یه آقای نامربوط! دست دادم.
من مشکل ندارم ولی دیروز تا حالا کم متلک نشنیدم و هنوز سر گنده ش زیر لاحافه.
این اون چیزیه که نمیدونم کدوم گوشه دلم جا بدم.
دو روزه که میخوام یه وقتی گیر بیارم حالم آدمیزادی باشه و وقت آزادی هم باشه و بی وقتی شبانه روزم نباشه، یه زنگ به الف.میم( با نقطه) عزیز بزنم. نمیشه. میشه یه زنگ سردستی بزنم و رفع تکلیف برا ذهن خودم.ولی دلم نمیخواد لذت حرف زدن با یه دوست رو از دست بدم. بذار دیرتر.
خسته ام ولی. خیلی خسته ام. و بیشتر از اون دلتنگم.
جان درد
صبح مامان داشت مربای بهار نارنج میپخت.
خونه بوی بهشت گرفته بود.
از جلوب قابلمه تا دم در که مجبور بودم بیرون برم رو عین این کارتونا که رو امواج حرکت میکنن، رو بوی خوش میرفتم.
الان با مرضیه حرف میزدم. شیرازیه.
تمام وقت بوی بهارنارنج پیچیده بود.
بوی مرضیه بود یا شیراز یا مربا یا . . . ؟
من اینجا، این روزها، سخت دلتنگم.
نظرات ()